آفتاب وفا
اي صبح دم ببين كه كجا مي فرستمت
نزديك آفتاب وفا مي فرستمت
اين سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
كس را خبر مكن كه كجا مي فرستمت
تو پر تو صفايي از آن بارگاه انس
هم سوي بارگاه صفا مي فرستمت
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوي
آن جا به رغم باد صبا مي فرستمت
زرين قبا زره زن از ابر سحر گهي
كان جا چو پيك بسته قبا مي فرستمت
دست هوا به رشته ي جان بر گره زده ست
نزد گره گشاي هوا مي فرستمت
جان يك نفس درنگ ندارد گذشتني است
ورنه بدين شتاب چرا مي فرستمت
اين دردها كه بر دل خاقاني آمدست
يك يك نگر كه بهر دوا مي فرستمت
"اثري از خاقاني شرواني از شاعر برجسته